تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
88/08/18
زنده باد وبلاگ و بلاگستان فارسی!
يعنی اگه تنها کارکرد مفيد اين وبلاگ، نجات يافتن دو تا نوزاد سگ - و البته «پرفسور» و «خانوم ب» - از یک مخمصه باشه، بايد بگم از اين که هفت ساله بلاگرم به خودم می‌بالم:

«...خلاصه این که بعد از ظهر با پروفسور تماس گرفتم تا ببینم چی کار کرده. لحن صداش خوشحال تر از صبح بود. گفت واسه توله هاش یه مادر پیدا کرده. گفتم: یعنی چی؟ گفت: یه خانومی زنگ زده و گفته که یه سگ تریر ماده داره که امروز و فردا قراره زایمان کنه و از همین الان هم سینه هاش شیر داره و حاضره این دو تا توله رو هم بذاره پیش همون مامانه. نکته جالب این بود که خانومه از اصفهان زنگ زده بوده و به خاطر حس ترحم و حیوان دوستیش حاضر شده رفیقش رو از کرج بفرسته تهران تا توله ها رو بگیره و برای اون خانومه ببره اصفهان!!!!شما حساب کن درجه مهربونیه این دو تا خانوم رو!!!!پروفسور گفت که اون خانومه گفته از وبلاگ سرمه این آگهی رو دیده ...»

سرمه هم حتما خیلی خوشحاله D:

پ.ن
هربار که اتفاق این مدلی می‌افته و مهربانی و حس مسئولیت دیگران رو می‌بینم، به شدت تحت تاثیر قرار می‌گیرم و از این که دور و برمون این‌همه انسان مهربان و دلسوز وجود داره، خوشحال و ذوق‌زده می‌شم.
ماجرای بچه گربه و برادر آتش‌نشان رو یادتونه؟
چند وقت پیش، به پیشنهاد اسپینو، می‌خواستیم بریم پیداش کنیم و با یه دسته گل ازش قدردانی کنیم اما متاسفانه من اسم‌اش رو نپرسیده بودم.

+ رها Balatarin
88/08/18
هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!
یه نفر در کامنت‌دونی پست پایین این کامنت رو گذاشته:

«دو عدد توله ژرمن 5 روزه نیاز به نگهداری دارند.
در
صورتی که تمایل به نگهداری آنها دارید و شرایط آن را نیز دارید با ما تماس بگیرید تا آنها را با لوازم نگهداریشان به شما هدیه دهیم.
هر 3 ساعت باید به آنها شیر بدهید و شکمشان را ماساژبدهید.
در صورتی که کسی برای نگهداری پیدا نشود آنها خواهند مرد چون من شاغلم و توان نگهداری از آنها را ندارم.
در ضمن باید در دمای بالای 24 درجه نگهداری شوند
تلفن:  09192121195 
برای تهرانی‌ها
»

متاسفانه من نمی‌تونم توله‌ی ژرمن در آپارتمان‌ام نگه‌داری کنم. اگه خونه‌ی بزرگ دارید و علاقه‌مند به حیوانات هستید به گمون‌ام فرصت خوبیه :)
در صورت امکان، اگه لطف کنید و این کامنت رو در وبلاگ‌تون منتشر کنید ممنون می‌شم، شاید این‌جوری هرچه سریع‌تر بشه این توله‌ها رو نجات داد.

+ رها Balatarin
88/08/11
سرمه
هر خانومی در برهه‌ای از زندگی تصمیم می‌گیره که یه زن کامل بشه. در مورد من این تصمیم از طرف اسپینو گرفته شد چون من فکر می‌کردم خیلی کامل‌ام و احتیاج به هیچ فعالیت جنبی برای تکامل ندارم. روزی از روزهای گرم شهریور ماه بود، دقیقا در پنجم شهریور، که زندگی ما با نور یه دخملی روشن و پر فروغ شد.
خب فکر می‌کنید من چرا فرصت نمی‌کنم این‌جا رو مرتب به‌روز کنم؟ تمام وقت‌ام صرف تر و خشک کردن این وروجک می‌شه!
برای پیدا کردن یه اسم خوشگل مکش مرگ ما چند روزی وقت گذاشتیم. از اون‌جایی که دختری ما چشم و ابرو مشکیه و خدا می‌دونه به کی رفته، اسمش رو گذاشتیم سرمه خانومی، گرچه به گفته‌ی شاعر:
سرمه بر چشم سیاه تو عبث می‌ریزد ...

(وقتی اول دبیرستان بودم در شهرکی نظامی زندگی می‌کردیم و یه سرویس هر روز ما رو به شهر و دبیرستان محل تحصیل‌مون می‌برد و برمی‌گردوند، یه سربازی به عنوان شاگرد راننده در اون اتوبوس خدمت وظیفه‌اش رو می‌گذروند و چشم و ابروی خوشگلی داشت و دل بیشتر دخترها رو برده بود -دخترهای امروزی توجه داشته باشن در اون زمان جنگ و قحطی مرد و سوژه، ما چقده ندید بدید و محرومیت کشیده و چشیده بودیم- یه بار که دفتر من جا مونده بود یا جاش گذاشته بودم، الله اعلم، با یه مداد این شعر رو روی جلد دفترم نوشته بود و حسابی از چشم من افتاده بود. آدمی که با اون چشم‌های درشت خمار نمی‌تونست ببینه که چشم‌های من سیاه نیست قطعا به کوردلی هم مبتلا بود!، خلاصه این شعر رو از اون جا یادم مونده.)

باری، وقتی رفتیم برای سرمه خانوم‌مون شناسنامه بگیریم تصمیم به این شد که کوچولومون اسم فامیل من رو داشته باشه. چی فکر کردین؟ کشور گل و بلبل ما در بعضی زمینه‌ها یه عالمه پیشرفته‌ست و خودمون توجه نداریم و هی می‌زنیم توی سر مال.
تربیت بچه خیلی سخته، اما شیرینی‌اش به یه دنیا می‌ارزه اگه بدونین چه کیفی داره پی‌پی بچه رو تمیز کنی، برررررررررررررررررررررر (واژه‌ی ذوق مرگی)، مخصوصا این‌که سرمه خانومی ما شاشو هم تشریف دارن و راه به راه جویبار زلال شاشوانه‌شون به زندگی ما طراوت می‌بخشه. خانوم‌های کامل می‌دونن من چی می‌گم.
ما تصمیم گرفتیم مثل هر مادر و پدر روشنفکر متمدن امروزی، برای ثبت خاطرات دخترمون یه وبلاگ بزنیم و شیرین‌کاری‌هاش رو بنویسیم البته چون هنوز دو ماهشه شیرین زبونی‌هاش شروع نشده، اما شیرین کاری‌هاش تمومی نداره این وروجک خوردنی، برررررررررررررررررررر!
این شما و این هم سرمه دخملی!
 

+ رها Balatarin
88/08/06
سبیل‌های تکنولوژیک زندگی یا بدون سبیل هرگز!
برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید

حتما برای شما هم پیش اومده که با خودتون بگید: لعنت به این تکنولوژی! لعنت به هرچی موبایل و تلفن باسیم و بی‌سیم!
خب من هم گاهی برام پیش میاد. 
یه شلوار شونصد جیب دارم و خرت و پرت‌هام رو به‌جای کیف توی این جیب‌ها می‌ذارم. یه روزی از روزهای سفر اخیر، تحمل تکنولوژی مخابراتی‌ام طاق شد. موبایل رو گذاشتم روی میز و گفتم نمیارمش. اسپینو گفت بیارش.
- «نه، نمیارم‌اش، سنگینه»
- «پس بده من بذارم تو کیف‌ام»
رفتیم کنار ساحل.
آب دریا عقب رفته بود و یه عالمه صدف‌های مارپیچی و دوکفه‌ای بازشده و بازنشده کنار ساحل بود.

برای دیدن تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید

 با ماشین رفتیم جلو و یه جایی پیدا کردیم که یه عالمه از این صدف‌ها اون‌جا بود. یه مشتی صدف زنده و مرده جمع کردیم و من پاچه‌های شلوارم رو زدم بالا و رفتم تو آب. یه ماهی سیاه کوچولو، شاید از نبیرگان و ندیدگان ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی، کنار پام ورجه وورجه می کرد و گاهی هم به انگشت‌هام تُک می‌زد. من با این ماهیه مشغول بازی بودم و اسپینو هم داشت تلفن جواب می‌داد. یه ده دقیقه‌ای به گمون‌ام گذشت که یهو اسپینو داد زد: «رها! آب!». من‌هم با نیشی باز دراومدم که: «آره، باحاله، همه جا آبه». با اشاره‌ی  اسپینو یه نگاهی به دور و بر کردم:  واقعا همه جا آب بود!
نه!!!!!
بله. در همون ده دقیقه غفلت، آب همه جا رو برداشته بود و ما نفهمیده بودیم. سراسیمه به طرف ماشین دویدیم. فقط یه نموره خشکی مونده بود که می‌تونستیم ازش رد بشیم که طبق قوانین مورفی، ماشین درست در همون نقطه به گل نشست. یه موتوریه که استیصال ما رو دیده بود اومد طرف ما. من از ماشین پیاده شدم و اسپینو و اون موتوریه ماشین رو از گل و لای نجات دادن.
حالا مونده بود که راهی برای فرار پیدا کنیم. یه جایی دورتر از اون محل چراغ‌هایی سوسو می‌زدن. اگه اسپینو ماشین رو نگه می‌داشت ممکن بود بازم گیر کنیم به‌خاطر همین بهش گفتم برو اون‌جا ببین راهی هست یا نه و من هم پیاده میام. دیدین روی آینه بغل بعضی ماشین‌ها می‌نویسن اشیا نزدیک‌تر از اونیه که می‌بینین؟ اون چراغ‌ها هم گویا دورتر از چیزی بود که من با چشم تخمین زده بودم چون هرچی می‌رفتم بهش نمی‌رسیدم.
هوا به‌سرعت داشت تاریک می‌شد. به پشت سرم نگاه کردم دیدم همه رفتن و من تنهام اما خیالم راحت بود که چند قدم دیگه به اون محل می‌رسم. با خودم گفتم یه زنگ به اسپینو بزنم و بگم همون‌جا وایسه تا من بهش برسم. دستم رو کردم تو جیبم تا موبایل رو بیرون بیارم که آه از نهادم بلند شد. موبایل رو به اسپینو داده بودم!
من که تا اون جا داشتم لالالا کنان و سوت زنان و خوش دلانه به سمت اسپینو می‌رفتم یهو رعب و وحشتی به دلم افتاد که نگو. دستم رو گذاشتم دور دهنم و با قدرت داد زدم: اسپینوووووووووووووو!
اما صدای من بهش نمی‌رسید. برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم. همون یه نموره ساحل هم رفته بود زیر آب و ما عملا توی یه جزیره‌ای گیر افتاده بودیم که تا چند دقیقه‌ی دیگه اون هم می‌رفت زیر آب.
نمی‌دونم چه‌جوری یهو همه چی به سرعت  برق و باد رفت تو ظلمات. قدم‌هام رو تند کردم و حس کردم یه چیزهای تیزی داره تو پام میره. نگاه کردم دیدم ای دل غافل! دمپایی‌هام پیش ماهی سیاه کوچولو جامونده و پابرهنه هستم. توی همون تاریکی متوجه تکون خوردن یه چیزی نزدیک پاهام شدم. سرم رو بردم نزدیک که با دقت نگاه کنم و باور کردنی نبود! یه عالمه خرچنگ از تو ماسه‌ها بیرون اومده بودن و چنگال هاشون رو تکون می دادن. خدا می‌دونه با چه سرعتی پا به فرار گذاشتم و بی‌نیاز از نور موبایل و چراغ قوه و هر چیز دیگه‌ای چراغ‌های ماشین اسپینو رو  نشونه گرفتم و فریادزنان به سمت‌اش دویدم. اسپینو که تا اون موقع ایستاده بود و من‌هم فکر می‌کردم منتظر منه یهو پاش رو گذاشت رو گاز و دِ برو! نگو اصلا منو ندیده بود که بخواد منتظرم بشه.
حالا قیافه‌ی من حسابی تماشایی بود: پای برهنه،دهن باز، مانتوی قرمز و موهای خیس و عرق کرده و  چسبیده به فرق سر، گیج و آشفته میون گل و لای و خرچنگ و تاریکی. شاعر در وصف حال من فرموده:
شب تاریک و بیم موج و خرچنگ و گل و لای
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها؟ ‌
زمین زیر پام کاملا نرم شده بود و تا بالای قوزک پام می‌رفتم تو گل و لای. ده‌ها سوراخ در اطرافم بود که از هرکدوم یه شاخک خرچنگ بیرون اومده بود و تکون می‌خورد. اسپینو هم داشت می‌رفت!
من هم معتقدم در حالت طبیعی، انسان از بیشتر توانایی‌هاش استفاده نمی‌کنه، در چنین وضعیت قمر در عقربی بود که استعدادهای نهان من به غلیان دراومد و با سرعت یک کره‌ اسبِ ترسانِ مادر گم‌کرده، میان‌بر زدم و به طرف ماشین دویدم و البته در همون حال با تمام دسی‌بل‌های مغفول و بانو دلکشی ِ حنجره‌ام فریاد می‌زدم: اسپینووووووووووووو و دست‌هام رو بالای سرم تکون می دادم.
در همون لحظه‌ای که احساس می‌کردم دیگه به بخش تراژیک ماجرا دارم نزدیک می‌شم و تارهای صوتی‌ام زخم شدن و خودم هم باید دمرو بیفتم روی ساحل و کله‌ام رو بکنم توی ماسه‌ها و ضجه بزنم، درست مثل فیلم‌های خوش عاقبت ایرانی، اسپینو صدای من رو شنید(قدرت حنجره!) و زد روی ترمز.
خیلی آرتیستی خودم رو پرت کردم توی ماشین و اول از همه گفتم: موبایل من کو؟!! (بر وزن رای من کو؟)
اون شب کذایی، دو نفر موتورسوار جوانمرد غیور، ما رو دیدن و بلد راه شدن و جلو جلو رفتن تا جاهای سفت رو شناسایی کنن و یه مسیر رو هم مجبور شدیم از توی آب رد بشیم و خلاصه که به خیر گذشت، اما درسی که از این ماجرا گرفتم این بود که موبایل برای من مثل سبیل برای گربه‌ست. اگه این شیء به ظاهر ناچیز رو از من بگیرن مثل اینه که یه گربه‌ی بی سبیل رو روی لبه‌ی پشت‌بوم یه ساختمون هزار طبقه رها کنن. از من به شما نصیحت قدر تکنولوژی رو بدونید و هی غر به جون‌اش نزنید، کم‌ترین استفاده‌اش ایجاد شهامت (هرچند کاذب) و بالا بردن درجه‌ی اعتماد به نفسه.

+ رها Balatarin
88/07/10
من چه سبزم امروز
سفر همه چی‌اش خوبه به‌جز سه تا «ز»‌اش: زنگ تلفن و زنگ در و زلزله.
دو روز پیش دم‌دمای صبح تلفن زنگ زده: ززززززیننننننگگگ ...
با سیستم کالر آی‌دی تازه از شر مزاحم تلفنی خلاص شده بودیم ها که سر و کله‌ی ایرانسل و تلفن‌های اعتباری‌اش پیدا و نوستالژی فوت فوت باز زنده شده.
تا اومد چشم‌ام گرم بشه: ززززززررررررر ...
یکی زنگ زده و می‌گه من گدا هستم در رو باز کنید!
بعدش که از این جوک صبح‌گاهی خلاص شدیم «ز» سوم یعنی زلزله چهارستون خونه و بدن‌مون رو لرزوند اما من دیگه حال از جا تکون خوردن رو نداشتم و در خواب و بیداری داشتم فکر می‌کردم اگه زلزله ادامه پیدا کنه چه چیزهایی بالای سرمه و ممکنه آوار شه روی کله‌ام: بادی اسپری، قوطی آب‌نبات فاکس، رول کلینکس، فلفل‌دون و نمک‌دون و ... همون‌طور که واسه خودم می‌شمردم خواب‌ام برد.
صبح به سایت ژئوفیزیک سر زدم و دیدم زلزله سه و خورده‌ای ریشتر بوده.
دیشب هم من توی هال نشسته بودم و مشغول گودربازی بودم و اسپینو هم پشت کانتر آشپزخونه به انجام همین رسالت بزرگ مشغول بود که یهو همه‌چی شروع کرد به لرزیدن. از جامون تکون نخوردیم و با لبخند دراومدیم که وا! بازم زلزله! اما لرزش بعدی با تکان‌های نسبتا شدید خونه و لرزش ادوات و وسایل همراه بود و لبخند رو بر لب‌های ما ماسّوند و باعث شد در کسری از ثانیه من به سمت زیر میز شیرجه برم و اسپینو به سمت چهارچوب در (۴.۱ ریشتر گزارش شد).
بعدش من شروع کردم به وصیت و این‌که من اگه در غربت مردم چنین کن و چنان کن. اسپینو هم از این زنجموره‌ی سوزناک غربتی، رعب در دل‌اش افتاد که مبادا یک عدد جسد رها در دست‌اش بمونه و گفت بریم دریا؟ من هم با شور و شوق قبول کردم، هرچی باشه زلزله در کنار دریا و جایی که هیچی نیست روی سرت آوار بشه، بیشتر مزه داره.
ساندویچ فلافل برداشتیم و یک قوطی نوشیدنی و در حالی که شب از نیمه گذشته بود به سمت دریا رفتیم.
دریا بود. ماه بود. سیاره‌ی زهره‌ی گنده و درخشان بود. مه بود. قایق بود. پرنده‌های ساکت بود. صدای موج بود. موج کف‌آلود بود. خزه بود. صدف بود. ماهی ژله‌ای بود. خرچنگ بود. آب ولرم و لذت‌بخش بود ... لالایی دریا بود ... ااااه‌ه‌ه‌ه‌ ... ایش‌ش‌ش‌... این دیگه چیه به پام چسبیده ول هم نمی‌کنه لامَسَگ؟
بعد از اون‌همه رمانس و عشقولانه به طبیعت، چسبیدن یه تیکه آشغال به انگشت‌پا، آدم رو همچین ترن‌آف می‌کنه که نگووو.

ما امروز سبز می‌شیم. چند تا کیسه زباله‌ی گنده با خودمون می‌بریم ساحل که کمی به دریا جان کمک کنیم تا از شر این زباله‌های انسان‌ساز و انسان‌سوز خلاص بشه.

+ رها Balatarin
88/07/05
جوانه
۱.
برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید 

۲.
برای تصویر بزرگ تر کلیک کنید

+ رها Balatarin