تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
87/03/02
فمینیسم وطنی و «عرقاسم» و غیره...

۱.

من به شکلی بسیار پساساختارگرایانه، بیشترین‌تر دوست‌ات دارم ها!

هی! منو نیگاه کن، حواس‌ات هست؟

 

2.

استاد گرام راجع به فمنیسم صحبت می‌کرد. می‌خواست بگه چیزی در حدود هفتاد درصد خانم‌ها «عرقاسم» نمی‌شن و از این چیزها... صورت‌اش رو به طرف وایت‌برد گرفت و به مدت تقریبا 15 دقیقه بدون نگاه کردن به کلاس، یک نفس و با شرم و حیای بسیار، راجع به ارزش‌های فمنیسم صحبت کرد.

 

3.

راستی چرا آقایون روشن‌فکر و طرفدار حقوق زنان، هر وقت می‌خوان از فمنیسم صحبت کنن اول از همه به «عرقاسم» خانم‌ها دخیل می‌بندن؟

ما سر جمع فهمیدیم پیدایش فمنیسم، به بعد از جنگ جهانی دوم و انقلاب صنعتی و «عرقاسم» نشدن خانم‌ها برمی‌گرده.

 

4.

اگه یه نفر به شما در اولین برخورد، از اینا کادو می‌داد و از اینا، راجع بهش چی فکر می‌کردین؟ من به واقع از دست رفتم!

 

5.

حالا که صحبت سر کادو شد اینم بگم که بی‌نظیرترین هدیه‌ای که در زندگانی دریافت کردم اینه، چون در منطقه‌ای که زندگی می‌کنم به هیچ عنوان آنتن نمی‌ده و با پیام‌های عجیب و غریب و متنوع و شگفت‌آور، من رو به شکلی بسیار آبرومند از شر جواب دادن به تلفن خلاص کرده.

 

6.

واژه‌ی مستهجن و به شدت از راه‌به‌درکن «عرقاسم» فیل.طر شده.

 

7.

چند وقت دیگه که بگذره به لطف فیل.طرازیسیون، زبان و ادب پارسی هم دچار فرآیند ساختارشکنانه قرار می‌گیره.

 

+ رها Balatarin
87/02/26
لب‌ام را ببوس

من ساده‌ام

و معصوم

آن‌قدر که نمی‌توانم

بالش دروغ زیر سر بگذارم

پتوی فریب بر سر بکشم

و به خواب خوش فرو روم

و هفت پادشاه را به خواب ببینم

شب خوش!

لب‌ام را ببوس

 

 

من ساده‌ام

و معصوم

آن‌قدر که دلم

برای آن پشه‌ای

که شبانه خون‌ام را می‌نوشد

می‌سوزد

و بزم شبانه‌اش را

پرخون می‌خواهم

پرخون!

لب‌ام را ببوس

 

 

من ساده‌ام

و معصوم

و الفبای عشق‌ام

محدود به چند حرف ساده است

تا با آن‌ها

بتوانم بگویم

«دوست‌ات دارم»

همین!

لب‌ام را ببوس

 

 

من ساده‌ام

و معصوم

مثلث و مربع و مستطیل نمی‌شناسم

خطوط من

به یک منحنی ساده ختم می‌شود

مثل انتهای فواره

برگشت یک موج

شیب آرام یک شانه

که جان می‌دهد

برای سر گذاشتن و

بوسه و

نوازش و

گرفتن بهانه و

گریه‌های عاشقانه و

خنده‌های کودکانه و

سلام!

لب‌ام را ببوس

 

 

من ساده‌ام

و معصوم

به انتها فکر نمی‌کنم

دلم نمی‌خواهد بدانم

چه می‌گذرد

در دل خانه‌های شلوغ

پنجره‌ها

چرا باز می‌شوند؟

تلفن‌های همراه

چرا وراجی می‌کنند؟

کالر آی‌دی‌ها

چه کسی را افشا می‌کنند؟

مغازله‌ی پیامک‌ها برای چیست؟

آشکار کننده‌های یاهو

کدام پنهان‌شده را

رسوا می‌کنند؟

تست‌های روان‌شناسی

درونه‌ی خواب‌رفته‌ی کدام اتفاق را

به لب آب می کشند؟

و هرگز آرزو نمی‌کنم که مردم

دانه‌های دل‌شان

پیدا باشد

مثل انار!

من همه چیز را

مثل یک سر ناگفته

مثل یک راز مگو

برای پروانه‌شدن

پوشیده می‌خواهم

پیله‌ی ابریشم!

لب‌ام را ببوس

 

 

من ساده‌ام

و معصوم

یک لیوان سفالین آبی

که از شیر آب مهربانی

پر شده

تشنگی‌ام را

فرو می‌نشاند

نوازش گرم یک دست

شب‌ام را چراغانی می‌کند

و یک تکه نان دل‌خوشی

برای سیر کردن‌ام

کافی‌ست

مرا مخواه به فریب

مرا مجوی به دروغ

مرا مبوس به دلهره

مرا به من مگو

مرا به خود مخواه

مرا کشف کن

خالق سیاه تنهایی!

لب‌ام را ببوس

 

 

من ساده‌ام

و معصوم

.

.

.

خداحافظ!

لب‌ام را ببوس

 

 

 

 

+ رها Balatarin
87/02/25
بعد از توفان

۱.

چگونه می توانید شبیه سگ‌تان باشید؟

(من می‌گم: ای کاش می‌تونستیم شبیه سگ باشیم)

سلام پژمان.

 

2.

ساعت ده و نیم کلاس دارم. ساعت نه و نیم از خواب بیدار شدم دیدم آسمون‌غٌرٌنبه‌ست. یه بارون خوشگلی هم زد و چند تا کبوتر اومدن نشستن لب بالکن.

این شد که نشستم لب پنجره و هی نگاه کردم...هی نگاه کردم...هی نگاه کردم...

 

4.

بارون و رعد و برق ادامه داره، گور پدر دانشگاه و کلاس و استاد و سایر مزخرفات‌اش.

ضمن این‌که اون تَه‌مَه‌های آسمون، آبیه هنوز.

 

5.

حالم خوبه.

سلام سیروس. سلام علی‌رضا. سلام ماندانا.

 

پی‌نوشت، یا به عبارتی همون:

6.

استاد اصرار داره که سر هر جلسه خلاصه‌ی درس رو بهش بدیم و بعد هم پرزنتیشن‌اش کنیم(!) تا بفهمه که ما برای این درس، ارزش ویژه قایلیم. من هم از بس ارزش ویژه قایلم، هیچ‌بار خلاصه نداده‌ام. امروز بعد از هرگز نشستم خلاصه‌ی درسم رو تایپ کردم و ازش پرینت گرفتم تا به استاد گرام تحویل بدم.  

بعد از مشق شب، لباس پوشیدم و آماده‌ی بیرون زدن از خونه بودم که پیامک رسید:

«ای رها! اگه از خونه بیرون نیومدی همون‌جا بمون که کلاس‌مون کنسل شد.»

من هم هاج و واج که ناراحت باشم یا خوشحال؟ و از اون‌جایی که فعلا تمایل‌ام به دومی بیشتره، سگ تو ضرر خلاصه و پُلاصه!

 

7.

تا «سورناسور» (به اسم‌اش میاد از فامیل‌های دایناسور جان ما باشه) نیومده بپرسه «بعد از هرگز» چه مدل اصطلاحیه و کجائیه، توضیح بدم که اقامت‌ در شهرهای مختلف و ایضا خوابگاه، باعث گفتگوی تمدن‌های بسیار شدیدی در زندگی‌ام شده، حاصل‌اش یه مشت اصطلاحه که ورد زبون‌مه و راست‌اش زیاد هم یادم نیست هرکدوم مال کدوم زبان و کدوم فرهنگه. همین‌جوری از هر بوستانی شاخه گلی چیدم دیگه!

 

8.

حالا که صحبت سر زبان و لهجه شد این رو هم بگم که:

دقت کردین گویش افغانی و تاجیکی چقدر واژه‌های قشنگ داره؟

من به گویش افغانی ارادت خاصی دارم اما متاسفانه باهاش آشنایی زیادی ندارم. سرایدار ساختمون، یه پسر جوون افغانی بود که شانس بد من، به محض این‌که من اسباب‌کشی کردم، از این‌جا رفت. حالا امیدوارم بعد از شنیدن مقدار معتنابهی ترانه‌ی افغانی، گنجینه‌ی واژگان‌ام رو بیشتر کنم و فارسی رو خوشگل‌تر حرف بزنم  :D

از پست «مولانای خانم‌باز» هم یه دوست افغان هم پیدا کرده بودم که چند بار با هم ای‌میل رد و بدل کردیم اما متاسفانه ارتباط‌‌مون قطع شد.

این دوست عزیز دچار اشتباه شده بود و فکر کرده بود من توی این پست به مولوی توهین کردم.

نه که خودم بی‌رگ‌ام و تعصب معصب حالی‌ام نیست، از تعصب‌اش به مولانا خیلی خوشم اومد.

 

۹.

این ترانه مال شرق خراسانه که ملودی و گویش‌اش به ترانه‌های افغانی نزدیکه. خیلی دوست‌اش دارم. شعر لطیفی داره و با عاشقانه‌های تکراری متفاوته.

برای این‌که آپلودش کنم دو راه داشتم، یا کوتاه اش‌کنم، یا فرمت‌اش رو تغییر بدم و از حجم‌اش کم کنم. راه اول رو به‌خاطر شعر قشنگ‌اش دلم نیومد، راه دوم رو انتخاب کردم که متاسفانه کیفیت‌اش هم پایین اومد.

 

۱۰.

بیش از اندازه دوست‌ات داشته‌ام و اکنون بیش از اندازه غمگین‌ام... (+)

 

 

+ رها Balatarin
87/02/22
لیلی بی‌کجاوه

مجنونِ این روزها

گویا

دچار مازوخیسم حاد شده

پشت مانیتور هفده اینچ لپ‌تاپ‌اش

بیابان‌های روح را درمی‌نوردد

به لیلی سلام می‌کند

و تا صبح علی‌الطلوع

لاو می‌ترکاند خفن!

 

مجنونِ این روزها

درست مثل قیس عامری 

دل‌اش فراق می‌خواهد

فراقی که از بد زمانه

و در انبوه پیامک‌ها

و تلفن‌ها

و آن‌لاین شدن‌‌ها

دیگر دست نمی‌‌دهد

و با اینویزبل شدن

خودش را محو می‌کند

و دل‌ا‌ش می‌خواهد

لیلی

با یک کلیک

الی‌الابد

ایگنور شود

و یا محض رضای خدا

کسی پیدا شود

تا او را هک کند اساسی!

 

هی

مجنونِ شیدازده‌ی مجازیِ این روزها!

من

همان لیلی بی‌کجاوه‌‌ام

که نخواستی‌اش

 

 

موسیقی متن   D:

 

+ رها Balatarin
87/02/20
افاضات

1.

ای کسانی که به من می‌گویید «شلخته»،

بدانید و آگاه باشید که این رفتار من، نوعی میل به انتروپی‌ست(+).

 

2.

این ترم درس خیلی جذابی دارم با یک استاد بسیار مزخرف.

اسم این درس رو نمی‌تونم بنویسم چون بیم آن دارم که هم‌کلاسان محترم با سرچ مقاله و این جور چیزها زرتی به رادیوسیتی برسن.

استاد گرام اعلام کردند که: ارتباط بین آدم‌ها، هفت درصد با کلامه و سیزده درصد با حرکات جسم و بقیه‌اش هم حس درونی آدم‌ها.

چون ایشون دکتر هستن لابد درست می‌گن دیگه!

اما چیزی که من می‌دونم اینه که همین هفت درصد ناقابل، تاثیر زیادی در روابط بین آدم‌ها داره.

دقت کردین که بیشتر ماها، در استفاده از واژه‌ها و جمله‌های قشنگ و محبت‌آمیز، چقدر ضعیف‌یم؟ حجم زیادی از جمله‌های قشنگ و محبت‌آمیز ما برای غریبه‌هاست و کسانی که سعی داریم محبت‌شون رو جلب کنیم. وقتی ارتباط ما با فردی صمیمی می‌شه، ادبیات‌مون میره به طرف یه جور صمیمیت عجیب و غریب از قبیل: «اوهوی خره!» «برو بمیر!» «به تو هم می گن آدم؟» «چقده یابویی تو عزیزم!»

این جمله‌های محبت‌امیز شدید، وقتی هرازگاهی استفاده بشن بد نیستن چون یه جورایی آدم بعضی وقت‌ها جمله‌ کم میاره و عوض کردن کاربری واژه‌ها و داشتن خلاقیت، تنوع زیبایی به کلام می‌ده، اما امون از وقتی که در کنار این خلاقیت محبت‌آمیز، جمله‌ها و واژه‌های عاشقانه و محبت‌آمیز با کاربری واقعی، یهو از ادبیات کلامی‌مون غیب می‌شن. این که توقع داشته باشیم دیگران از پشت این واژه‌های چرکین، شدت مهر و محبت ما رو حدس بزنن (و لابد هم از روی رفتار ناقص‌مون) باعث سوءتفاهم در ارتباطات ما می‌شه و ما رو به یاس فلسفی و داد سخن در فضیلت تنهایی و ترانه‌های سوزناک چاووشی و «بار فراق دوستان بس‌که نشسته بر دلم» می‌کشونه.

 

۳.

چند وقتیه دارم فکر می‌کنم با تغییر در ادبیات کلامی، چه‌جوری با ابو و ام رها عشقولانه درکنم و اون‌ها از تغییر رفتار من وحشت نکنن، به نتیجه‌ای نمی‌رسم.

 

۴.

دیروز یکی از دوستان قدیم، بعد از هرگزی به ما زنگ زده و همون اول با پرتاب یک قلنبه‌ی سنگین، ما رو مات و مبهوت کرده. خدا می‌دونه با چه حس بدی تونستم سی‌ و چهار دقیقه‌ی بعدی گفتگو رو زبان در قفا تحمل کنم.

 

۵.

صکثی نوشتن مد شده یعنی؟ یا من چشم و گوش‌ام باز شده این روزها؟

هر وبلاگی می‌رم داره به شکلی بسیار ادیبانه از لغزش لب بر ستون فقرات و لرزش تن در تن و مقادیر معتنابهی ناموسی‌جات غیرقابل پخش حرف می‌زنه.

 

 

+ رها Balatarin
87/02/14
*ما ز می خوش‌دل‌تریم!

1.

اسباب کشی، با همه‌ی دردسرهاش تموم شد. خونه‌ی جدید، بزرگ‌تر و دل‌بازتر و خوشگل‌تره. گیریم دیگه نمی‌شه به درخت خرمالوی همسایه زل زد و صبح‌ها با صدای قناری اون‌یکی همسایه از خواب بیدار شد و توی تخت مچاله شد و چشم‌ها رو بست و هی گفت:

«بعد از یه چهچه دیگه بیدار می‌شم... فقط یه نغمه‌ی دیگه...»

«دهه! این‌یکی‌اش انگار جدید بود ها! قناری پدرسگ!»

خونه‌ی جدید در عوض یه پنجره‌ داره که شب‌ها وقتی رو تخت‌ام دراز می‌کشم، یه ستاره‌ی درشت خوشگل زرد و به دنبال‌اش ماه، تو قاب‌اش آروم آروم بالا میاد و نمی‌ذاره من بخوابم که.

روزها هم آسمون با تموم ابرهاش تو چشم‌های ندید بدید منه.

 

2.

دو سال پیش آشنایی بهم کمک کرد تا خونه پیدا کنم. وضعیت بدی بود. زندگی در هتل عصبی‌ام کرده بود. نمی‌دونستم از کجا باید شروع کنم. هر روز آژانس و پرسه زدن تو تجریش و نیاوران و کاشانک و دارآباد حتی! و سرو کله زدن با دلال‌هایی که فرق نمی‌کنه مال کدوم محل باشن. تو مریخ هم که باشن بازم دلال‌اند و شارلاتان.

بودن‌اش غنیمت بود. گیریم مهربون هم بود. من هم که آماده‌ام تا با یه فسقل محبت، خودم رو مدیون این و اون بدونم تا آخر عمر. فقط از این تعجب می‌کنم با تمام هوش و کمالات و انسانیتی که داشت چطور نفهمید من دوست‌اش نداشتم؟ که اصولا نمی‌تونستم دوست‌اش داشته باشم؟ آخه مگه قراره هر کی به آدم محبت می‌کنه و کمکی می‌کنه، آدم عاشق‌اش بشه و بره تو تریپ دوست‌داشتن؟ وقتی از «دوست داشتن» حرف می‌زنم منظورم معنای واقعی کلمه نیست ها. هر وقت بخوام از معنای واقعی‌اش حرف بزنم یه هاله‌ی بزرگ سوتفاهم دورش و دورم ایجاد می‌شه. منظورم همون مفهوم ایرانیزه شده‌ی دوست داشتنه که هیچ‌کدوم تعریف مشخصی ازش نداریم (بسکه مبهمه) اما همه‌مون هم می‌فهمیم از چی داریم حرف می‌زنیم.

خوشحالم که امسال بدون این که مدیون کسی بشم و به‌دور از سوتفاهم‌های رایج، تونستم با دلال‌های شارلاتان سر و کله بزنم و خونه پیدا کنم و همه‌ی کارها رو هم خودم انجام بدم.

تنها زندگی کردن در جامعه‌ی به‌شدت مردانه‌ی ما، بهایی داره که به هر حال باید پرداخت. وقتی خودت رو به تنهایی درگیر دنیای مردونه می‌کنی، باید هم‌صحبتی با دلال و نجار و حمال و لوله‌کش و برق‌کار و کولرکار و مهندس و صاحب‌خونه و نصاب و و و... رو هم تحمل کنی.

در این دنیای مردونه اگه آروم صحبت کنی می‌گن چه زن حال بده‌ای!

اگه با لبخند صحبت کنی فکر می‌کنن قصد لاس زدن داری.

اگه سگرمه هات رو درهم بکشی و با اخم حرف بزنی می‌گن عقده‌ای هستی و دلت شوهر می‌خواد اما گیرت نمیاد.

اگه سعی کنی با ادبیات مردونه حرف بزنی، تبدیل به یه زن خشن مردصفت فاقد زنانگی می‌شی.

اگه کم حرف بزنی فکر می‌کنن یه زن بَبو و پَپه‌ای که به‌راحتی می‌شه سرت رو کلاه گذاشت.

به هر حال عادت کردن به ادبیات مردونه و سر و کله زدن با این جماعت خیلی خیلی خیلی بهتر از درگیری با توهمات عاشقانه‌ی مردونه‌ست.

 

3.

تو هیر و ویر سمینار و ارائه‌ی کنفرانس به زبان شیرین و بین‌المللی انگلیسی و در کلاسی که انگلیسی‌دانی آدم‌ها در حد « آی ام اِ بلک بورد»ه و تو داری خودت رو آماده می‌کنی که چشم‌های هم‌کلاسی‌هات رو عکس روی دیوار تصور کنی و با اعتماد به نفس بهشون خیره بشی و انگلیسی حرف بزنی و از این وضعیت مسخره ناراحت هم نشی (هنوز فلسفه‌ی انگلیسی حرف ردن در دل ایران و در جمعی که انگلیسی بلد نیستن رو نفهمیدم والله)،  اسپینو ازت می‌خواد که موبایلت رو به گردن‌ات آویزون کنی و رو اسپیکر بذاری تا بتونه به‌صورت آن‌لاین و از هزار کیلومتر و اندی اون‌طرف‌تر کنفرانس‌ات رو بشنوه.

آقا من خودم دیوونه هستم و از خل‌بازی خوشم میاد اما این جونور دریایی دیگه خیلی خله!

خوشبختانه استاد مربوطه دیر اومد و به من فرصت داد تا اسپینو رو یه جورایی بپیچونم‌ و خودم رو خلاص کنم اما تا آخر کلاس از تجسم وضعیت کنفرانس آن‌لاین هی نیش‌ام باز می‌شد و مجبور می‌شدم به چیزهای غم‌انگیز فکر کنم تا کمی لبخندم کم عرض‌تر بشه.

 

4.

این استاد امام صادقی ما، که مدارک تحصیلی ابتدایی تا دکتراش رو هم در ایران گرفته، دنبال معنی یک واژه‌ی انگلیسی می‌گرده و پیدا نمی‌کنه. یهو با خارجی‌ترین وضعیت و حالت ممکن درمیاد که: «شما تو فارسی به این کلمه چی ‌می‌گین؟»

حالا من اگه یه خانم متین و موقر نبودم، صاف تو چشم‌هاش نگاه می‌کردم و می‌گفتم: تو فارسی بهش می‌گیم «فا.ک یو» که البته فارسی‌تر و شکر‌ترش می‌شه «بکنم‌ات».

 

5.

«ام رها» خِر ِ اوس قدرت رو گرفته که:

«ای آقا! این طنابی که کشیدی زاویه‌اش درست نیست. آجرها با زاویه‌ی غلط بالا می‌رن».

اوس قدرت تیشه و کلنگ‌اش رو انداخته یه طرف و قهر کرده و می‌گه:

«من برای زنی که از زاویه سردربیاره کار نمی‌کنم!»

 

 

 

* عنوان این پست، بخشی از یک شعر زیبا از مولاناست:

ساعتی میزان آنی، ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

باده غمگینان خورند و ما ز می خوش‌دل‌تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

من نی‌ام موقوف نفخ صور هم‌چون مردگان

هر زمانم عشق جانی می‌دهد زافسون خویش

 

+ رها Balatarin
87/02/11
این نیز بگذرد ...

می‌گذرد این روزها و شب‌ها

می‌دانم...

باز هم می‌آیند لحظه‌هایی که من

پنجره را باز کنم

سیگاری بگیرانم

به بخار فنجان چای خیره شوم

و صدای شرشر باران

دلم را بلرزاند

 

می گذرد این روزها و شب‌ها

می‌دانم...

باز هم می‌آید

تا کسی مرا

به خنده و بوسه دعوت کند

و من با نگاهی درخشان

به او عاشق شوم

و یادم برود

چند ساله‌ام

چند ساله خواهم بود

 

می‌گذرد این روزها و شب‌ها

می‌دانم...

باز هم می‌رسد از راه بهاری

تا در بوی خوش مریم و اقاقیا

گیج شوم

و تن‌ام را به شاخه‌ی سپیدارها

گره بزنم

و انگشتان‌ام را به آغوش سبزه‌ها بسپارم

و چشمان‌ام از خورشید پر شود

 

می گذرد این روزها و شب‌ها

می‌دانم...

باز هم می‌رسد از راه دخترکی

لی‌لی‌کنان

با روبانی صورتی که بر موها بافته

و دندان‌هایی کج و معوج و خندان

و با چشمانی که ریسه می‌رود

و قلبی که با زمین و زمان

عاشقانه مهر می‌ورزد

و خیال‌اش نیست که آیا

می‌گذرد این روزها و شب‌ها

یا که نه...

 

(زمستان 86)

 

+ رها Balatarin
87/02/01
قلب‌ام ضعیف شده

قلبم ضعیف شده

و زود هول می‌کنم

از نگاه نگران پنجره

به آفتاب کم‌رنگ زمستان

از خورشید بی‌حوصله‌ی این روزها

از آن ستاره‌ی زردی

که شبانه به من خیره می‌شود

 

قلب‌ام ضعیف شده

و زود هول می‌کنم

از شنیدن یک آه بی‌صدا

یک سلام بی‌رمق

یک ترانه از ترانه‌خوان بی‌نوا

 

قلب‌ام ضعیف شده

و زود هول می‌کنم

از بی‌فرصتی این ثانیه‌ها

از پیچ و تاب بی‌کران جاده‌ها

از بلندی نفس‌گیر قله‌ها

از کوتاهی قامت اندیشه‌های خرد

از سستی واژه‌های «دوست‌ات دارم»

از بی‌تابی زبان‌ام به گفتن:

«مرا ببر»

 

قلبم ضعیف شده؟

و زود هول می‌کنم؟

آه

بی‌خیال!

 

(زمستان 86)

 

+ رها Balatarin